دماوند

دماوند ديشب سراسر باد بود

روفنده و پر سوز!

بامدادان ناشده ، هيبتي معلوم و گنگ

دماوند را سلام دادم

با شيار هاي تنش،با سيوله و يخارش،

خنديد مرا،

چشم در چشم ، از اوراز پرسيدمش؟

سايه روشن بود يا جنبيد و گفت:

مرگهاي بيشمار ما ديده ايم،
از دسيسه ، از غرور ، از انتحار و زپي كسب افتخار!!

و ز دير يا زود رسيدن و ز هزاران بست و بندو زقمار.

من نميدانم چه بايد گفت؟

فقط....

طلوع خورشيد را

ساكت شديم ، زوزه زوزه باد همچنان حاكم.

 

فرستنده جناب آقای بيژن اميري مسئول گروه کوهنوردی شرکت پارس خودرو